دیروز در راستای همین اضافه کاری های متوالی از صبح تا شب سر کار بودم.صونا هم اومده بود یه سر به مامانینا بزنه که مامان نگهش داشته بود واسه نهار.بعد نهار میخواست بره که گفتم برو همون بالا تو اتاقم درس بخون من هم ایشالا شب میام.البته خوب چند تا هدف داشتم از این پیشنهاد:هم این که کم کم به دوری از خانواده عادت کنه.هم خواهر کوچیکش کمی به این وضعیت عادت کنه و هم این که دلم واسش تنگ شده بود.خلاصه شب اومدم.صونا میدونست دیر میکنم ولی خوب مامان اینا که نمیدونستن:دی
خلاصه این زور رئیس ما چربید و ما نتونستیم تهران بریم ولی به هر حال بنده خدا اون نتیجه ای رو که میخواست نگرفت که همانا حال گیری از من بود.چون هر چی میگفت ناراحت که نیستی نمیری،من هم میگفتم نه بابا!حتما صلاح دیدین.آرزو به دل موند که من رو عصبانی کنه:دی
ماشین یک وسیله ضروریه واسمون.چون آپارتمان به خونه های بابا و مامان های هردومون دوره و یه قسمتیش هم مسیر تاکسی و اینا نیست.فکر کنم تا آخر مهر ماه بتونم یه پراید نقلی بخرم.البته مقادیری از پس اندازمون رو باید بیخیال بشیم.هر چند تا آخر سال انشالله جبران میشه.
قرار شد صونا ظهر بره خونشون وقتی من میرم سر کار.الان تو اتاقم نشسته داره درس میخونه.من هم دارم وبلاگ نگاری میکنم و البته میخوام یه چرت هم بخوابم.


